فرشته اسمونی
عشق مامان سلام نمیدونم الان که اینو میخونی چند سالته
دلم میخواد بدونی که تنها دلیل زندگی من تویی عاشقتم خیلی زیاد .از خدا فقط خوشبختی شما را میخوام
عروسی عمو سلیمانه اما از شما قشنگتر کسی را ندیدم فدای این زستهای نازت بشم عروسک خوشگلم

شب حنا بندون عمو ته خونمون مراسم بزن و بکوب بود واسه همین از همه دیرتر رفتیم خونه زن عمو واسه مراسم حنا بندون صورتتم حسابی پشه خورده

شب عروسی تا عموتو دیدی رفتی طرفش تو جایگاه خواستی کنارش بشینی عمو جونتم حواسش بهت نبود متوجه نشد چی میگی
شما هم شروع کردی به گریه کردن هر کاری کردم اروم نشدی تا این که عمو جونت اومد بغلت کرد تا اروم شدی خیلی روحییه حساسی داری و از اخم کردن و داد ردن خیلی بدت می یاد

31 خرداد تولد ابجی سوینه و ابجی از چند روز قبل از من خواسته که لباس عروست و تنت کنم


عاطفه و کوثر جون دختر دایی مامانی هستند اما ذوست صمیمی شما هر وقت میخوایم بریم خونه مادرجون شما میگین برم پیش دوستام بازی کنم

حالا رسیدیم با جشن اریا جون دوست ایلین خانم تا اریا دید میخوام از شما عکس بگیرم یهو زست بوس کردنو گرفت





فرشته اسمونی 



