شیرین زبونیهای دخترم
عزیز دلم اینقدر ناز حرف میزنی که همه از نوع حرف زدنت خوششون میاد مثلا چند روز پیش خونه زندایی من بودیم بچه ها هم بیرون بودند اومدی به من گفتی مامانی عسل من دفشم تو با دوستام بازی تنم
هر موقع کار اشتباهی میکنی اجازه نمیدی که دعوات کنیم سریع دست پیش میگیری میای به من میگی مامانی کار بد کردی یا لوپام و می گیری و با حالت اخم دعوام میکنی
الانم که عروسکت و اوردی سرم داد میزنی می گی نی نی عسل و بگیر یه حولم دورش پیچیدی که سرما نخوره
چند شب پیش خونه مامان روقی بودیم شما میگین شکمم درد میکنه با روسری ببند حالا که میبندیم دور میزنی می گی نی نی دارم
ببه نی نی بودنم خیلی علاقه داری مدام خودت و نی نی میکنی یا از ما میخوای خودمون و نی نی کنیم شما هم مامان ما میشین و مثل یه مادر به ما ممه میدی یا برامون ط لالایی میخونی عاشقتم ایلین جونم
دیروز صبح که بیدار شدی با حال خوشی بیدار نشدی احساس کردم داری سرما میخوری واسه همین تصمیم گرفتم که ببرمت دکتر بهت گفتم میخوایم بریم پیش حقی شما هم سریع فهمیدی که اون دکتره سریع گفتی من اونجا نمییام حقی سوزن میزنه ..............................................
گاهی اقات خیلی شیطون میشی کارهای خطرناک هم خیلی انجام میدی دلت میخواد همه چیز و امتحان کنی و روی همه چیز بایستی گاهی اوقات واقعا پیشت کم میاریم که چطور کنترلت کنیم میگیم الان بچه دزد را صدا می کنم شما هم خیلی خونسرد میگی بچه دزد مرد........
عزیزم خیلی حافظه خوبی داری مثلا چند شب پیش که عمو ساسان داشت میرفت تهران موتور یکی از دوستاش که دستش بود را گذاشت حیاط که بعدا بیاد بگیره بابا سلمان به من گفت موتور علی اینجا موند.چند روز بعد هنوز موتور توی حیاط بود شما به من می گید این موتور علی عموی که اینجاست.
دیشب سر سفره شام میگی واسه من نوشابه زرد بریز خیلی تعجب کردم چون هنوزمن رنگها را به شما یاد ندادم
وقتی که شما از دست منو بابایی ناراحت میشی با حالت قهر می گی من دیگه دختر شما نیستم
از طاها جون چند تا جمله بامزه یاد گرفتی مثلا به ما میگی بگیم پنکه بعدش شما خیلی خوشگل میگید شلوار بابات تنگه یا میگیم دوجرخه شما هم میگید بیبیل بابات می چرخه یا میگی دم پایی بو بغل زندایی یا میگی اشی مشی زن من میشی 
شبها موقع خواب که میشه شما نمیگذارید مامانی بخوابه
میگی حرف بزنیم بعدشم حسابی شارز میشی و خواب از سزت میپره گاهی وقتها هم میگی لالایی علی اصغر نخون مهتاب اومده بالا را بخون یا قصه امیر داداشی را بگو
الان یه مدت از من و بابایی سرسره میخوای تمام پشتیهای خونمون و شکوندی از بس ازشون سر خوردی بالاخره مجبور شدیم برات بگیریم اون روزی که بابا سلمانت سرسره را اورد خونه از خوشحالی هی اخ جون اخ جون
میگفتی بعدش که یه کم بازی کردی و خسته شدی سرسره را بلند کردی و خواستی برگردونیش که پایه سرسره میخوره به کنار چشمت و زخمی و کبود میشه
چند بارم با صورت اومدی زمین تا بالاخره یاد گرفتی که چطور ازش استفاده کنی که ضربه نخوری
عزیز دلم هر چی از اون زبون نازت بیرون می یاد واسه همه شیرینه مثلا دیشب بارون می بارید شما خیلی ذوق زده اومدی گفتی مامانی داره بارون می یاد شدید ردو بخ هم می زنه طوری گفتی که همه به خنده افتادن


شیرین زبونیهای دخترم 
نسیم