ایلینایلین، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 5 روز سن داره

دختر ناز مامان

شیرین زبونیهای دخترم

1393/3/4 8:38
نویسنده : نسیم
375 بازدید
اشتراک گذاری

عزیز دلم اینقدر ناز حرف میزنی که همه از نوع حرف زدنت خوششون میاد مثلا چند روز پیش خونه زندایی من بودیم بچه ها هم بیرون بودند اومدی به من گفتی    مامانی عسل من دفشم تو با دوستام بازی تنم

هر موقع کار اشتباهی میکنی اجازه نمیدی که دعوات کنیم سریع دست پیش میگیری میای به من میگی مامانی کار بد کردی یا لوپام و می گیری و با حالت اخم دعوام میکنی

الانم که عروسکت و اوردی سرم داد میزنی می گی نی نی عسل و بگیر یه حولم دورش پیچیدی که سرما نخوره

چند شب پیش خونه مامان روقی بودیم شما میگین شکمم درد میکنه با روسری ببند حالا که میبندیم دور میزنی می گی نی نی دارم

ببه نی نی بودنم خیلی علاقه داری مدام خودت و نی نی میکنی یا از ما میخوای خودمون و نی نی کنیم شما هم مامان ما میشین و مثل یه مادر به ما ممه میدی یا برامون ط لالایی میخونی عاشقتم ایلین جونم 

 دیروز صبح که بیدار شدی با حال خوشی بیدار نشدی احساس کردم داری سرما میخوری واسه  همین تصمیم گرفتم که ببرمت دکتر بهت گفتم میخوایم بریم پیش حقی شما هم سریع فهمیدی که اون دکتره  سریع گفتی من اونجا نمییام حقی  سوزن میزنه  ..............................................

گاهی اقات خیلی شیطون میشی کارهای خطرناک هم خیلی انجام میدی دلت میخواد همه چیز و امتحان کنی و روی همه چیز بایستی گاهی اوقات واقعا پیشت کم میاریم که چطور کنترلت کنیم میگیم الان بچه دزد را صدا می کنم شما هم خیلی خونسرد میگی بچه دزد مرد........

عزیزم خیلی حافظه خوبی داری مثلا چند شب پیش که عمو ساسان داشت میرفت  تهران موتور یکی از دوستاش که دستش بود را گذاشت حیاط که بعدا بیاد بگیره بابا سلمان  به من گفت موتور علی اینجا موند.چند روز بعد هنوز موتور توی حیاط بود شما به من می گید این موتور علی عموی که اینجاست.

 

دیشب سر سفره شام میگی واسه من نوشابه زرد بریز خیلی  تعجب کردم چون هنوزمن  رنگها را به شما یاد ندادم

وقتی که شما از دست منو بابایی ناراحت میشی با حالت قهر می گی من دیگه دختر شما نیستم

از طاها جون چند تا جمله بامزه یاد گرفتی مثلا به ما میگی بگیم پنکه بعدش شما خیلی خوشگل میگید شلوار بابات تنگه یا میگیم دوجرخه شما هم میگید بیبیل بابات می چرخه یا میگی دم پایی بو بغل زندایی یا میگی اشی مشی     زن من میشی چشمک

 

شبها موقع خواب که میشه شما نمیگذارید مامانی بخوابه خواب میگی حرف بزنیم بعدشم حسابی شارز میشی و خواب از سزت میپره گاهی وقتها هم میگی لالایی علی اصغر نخون مهتاب اومده بالا را بخون یا قصه امیر داداشی را بگوچشمک

الان یه مدت از من و بابایی سرسره میخوای تمام پشتیهای خونمون و شکوندی از بس ازشون سر خوردی بالاخره مجبور شدیم برات بگیریم اون روزی که بابا سلمانت سرسره را اورد خونه از خوشحالی هی اخ جون اخ جونقه قهه میگفتی بعدش که یه کم بازی کردی و خسته شدی سرسره را بلند کردی و خواستی برگردونیش که پایه سرسره میخوره به کنار چشمت و زخمی و کبود میشه ترسوچند بارم با صورت اومدی  زمین  تا بالاخره یاد گرفتی که چطور ازش استفاده کنی که ضربه نخوریراضی

 

 عزیز دلم هر چی از اون  زبون نازت بیرون می یاد واسه همه شیرینه مثلا دیشب بارون می بارید شما خیلی ذوق زده اومدی گفتی مامانی داره بارون می یاد شدید ردو بخ هم می زنه طوری گفتی که همه به خنده افتادن

 

 

 

پسندها (1)

نظرات (1)

limoo100
23 اردیبهشت 93 21:49
سلام وبلاگ عالي داري آفرين خوشم اومد راستي يادت نره به مــــــــــــنم سر بزنيا www.limoo100.r98.ir
نسیم
پاسخ
ممنون از محبتتون